تبليغاتX
امشب اشکی میریزد.

امشب اشکی میریزد.

مرگ همکار

 
 
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
 
 «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
 
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
 
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
 
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
 
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
 
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 19:52 توسط شمعی در باد| |

 پیام های هستی :                                                                                              

        پیام اول: کودکی که لنگ کفشش را امواج از او گرفته بود ، روی ساحل نوشت : دریا دزد کفشهای من ! مردی که از دریا ماهی گرفته بود ، روی ماسه ها نوشت : دریا سخاوتمندترین سفره هستی !               موج خروشان دریا هر دو زاویه ساحل را در خود فرو کشید و جملات را در خود محو کرد . تنها برای من این پیام را باقی گذاشت که : « حرفهای دیگران در مورد خودت را ، در وسعت خویش ، حل کن تا دریا باشی ! »                                                                                       

                 پیام دوم: یکی از شاخه های سیب ، زیر ترکه های پسرک بازی گوش ، خورد شد ، ولی سیب نیفتاد . عاقبت سنگ بزرگی سیب را از شاخه جدا کرد و سیب ترک خورده را کنار پای پسرک انداخت .       ماه بعد ، پسرک پای درخت خوابیده بود که سیبی بزرگ بر روی پایش افتاد . آنرا برداشت و بویید . درخت به من پیام میداد : « کال چیدن ، خیانتی است هم به شاخه و هم به میوه »                             به شاخه های تفکرت زمان بده تا به آسودگی زمان را ، به تو هدیه کنند .

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 19:20 توسط شمعی در باد| |

استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند.
بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد، استاد پرسيد خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.
استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بکنم؟
شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا" مشکلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.
فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد.
دوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري چون نمی توانی سنگینی بار مشکلات رو تا همیشه به دوش بکشی ...
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 19:26 توسط شمعی در باد| |

در زمانهاي گذشته حاكمي تخته سنگي را را وسط جاده گذاشت و براي مشاهده ي
عكس العمل مردم شهرش خود را جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان شهر

بي تفاوت از كنار آن مي گذاشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري

است كه نظم ندارد؟! حاكم اين شهر عجب آدم بي عرضه اي است! و...اما هيچ كس

تخته سنگ را از وسط جاده بر نمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار

 ميوه و سبزيجات بود ، نزديك تخته سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و به هر

زحمتي بود ،آن را از وسط جاده برداشت و كناري قرار داد.ناگهان جاي تخته سنگ،

كيسه اي ديد.كيسه را برداشت و باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا

كرد.حاكم شهر در آن يادداشت نوشته بود:

 برداشتن هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:50 توسط شمعی در باد| |
 

 

 

 فریاد می کشم
                                       کمک!!!

         ولی کسی نمی شنود فریادم را.   

 


  من زندگی را می بازم.
   

نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 15:39 توسط شمعی در باد| |

آنچنان آلوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون تو را می نگرم

مثل این است که از پنجره ای

تک درختم را،سرشار از برگ،

در تب زرد خزان می نگرم

مثل اینست که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز

بگذار

که فراموش کنم،

تو چه هستی،جز یک لحظه،یک لحظه که چشمان مرا

می گشاید در

برهوت آگاهی؟

 

بگذار

که فراموش کنم.

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 10:35 توسط شمعی در باد| |

ماهی شده بود باورش، تور رو اگه بندازن سرش، می شه عروس ماهی ها

ماهی باورش نبود، تور رو اگه بندازن سرش، نگاه گرم ماهیگیر می شه نگاه آخرش

 

نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 6:30 توسط شمعی در باد| |

هبوط

 

مرا کسی نساخت،خدا ساخت، نه آنچنان که "کسی می خواست " ، که من کسی نداشتم، کسم خدا بود، کس بی کسان.او بود که مرا ساخت،آنچنان که خودش خواست،نه از من پرسید و نه از آن "من دیگرم"..من یک گل بی صاحب بودم.مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک ودر زیر آفتاب،تنها رهایم کرد."مرا به خودم وا گذاشت" عاق آسمان!کسی هم مرا دوست نداشت ؛ به فکرم نبود.وقتی داشتند مرا می آفریدند، می سرشتند،کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد.وقتی داشتم روح می پذیرفتم،شکل می گرفتم، قد می کشیدم،چشمهام رنگ می خورد، چهره ام طرح می شد،بینی ام نجابت می گرفت، فرشته ی ظریف و شوخ ومهربان و چابک پنجه ای ، با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش، آن را صاف و صوف نمی کرد، بر انگاره ی "کاشکی" که تکدرختی خشک بر پرده ی خیالش تصویر کرده است ،آن را تیز و عصیانگر و مهاجم نمی پرداخت؛ وقتی می خواستند قامتم را بر کشند خویشاوند شاعر خیال پروری و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند؛ وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند، آشنائی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ی دل های خوب، بهترین را برگزیند؛ وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند، هیچ کس، پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان، قدیسان، شاعران، عارفان و الهه های زیبائیهای روح و خدایان هنر و احساس و ایمان ، نازترین و نازنین ترین ها را انتخاب کند، وقتی...وقتی...وقتی... وقتی... وقتی...و در هر یک از این "اوقات"، فرشته ها ا آن جوان تنها و منتظر که آنجا ایستاده و چهره اش گل انداخته  و دلواپس و بی قرار و شتابزده ای پا  وآن پا می کند و تند تند به پیپش پک می زند و انگشتانش مرتعش است و دلش گرس گرس می زند هی نمی پرسیدند:"خوب،اینجا چکار کنیم؟ این را چگونه بتراشیم؟ آن را از چه ها ترکیب کنیم؟ در این باره نظرت چیست؟ نقشه ات کدام است؟ چه را می پسندی؟ چگونه دوست می داری؟ آرزوی دلت چیست؟...خوب شد؟خوب است؟ بس است؟ باز هم ظریفتر؟ خوب شد؟ باز هم نازکتر؟ اینجور؟ هنوز هم لطیف تر؟ خوب شد؟ از این هم؟...این؟ این رنگ هم نه؟ ...این رنگ خوب است؟این هم نه؟ آن رنگ چطور؟ آن هم نه؟ آن رنگ مخصوص را بیاور،از آن که خیلی کم کار می کنیم، ها...! خوب شد؟ این را که حتما می پسندی؟ باز هم نه؟پس چه رنگی؟ مثل این؟ نه؟ پس چگونه؟دیگر رنگی نیست! از دویست هزار گونه رنگی که خداوند آفریده است هیچ کدامش به درد تو نخورد؟به کار اینها نیامد؟از همین ها ناچار یکی را باید انتخاب کنی!حرف بزن! تصمیم بگیر! چرا ناراحتی؟ غصه می خوری؟ چرا حرف نمی زنی؟ یا الله ! بگو!بهم بگرد! زود!"...

آه او چه بگوید؟هی با پریشانی و تلخی و بیچارگی این پا و آن پا می کند و نمی داند چه کند.آخر چه جوابی بدهد؟ لااقل چندین سال، یک عمر، مهلتش نمی دهند که کمی در این باره فکر کند. فرصتی داشته باشد که بتواند تصمیمی بگیرد! از دلش هم نمی آید یکی از همین رنگها را برای آنها انتخاب کند. با انها رنگ بزند؟ مگر می شود؟ حیف است.آخر این رنگها را خدا برای گلها ،ستاره ها، آسمانها،افق ها،برگها،جواهر قیمتی،ساخته،به درد آنها نمی خورد،خوب نیست، آخر آنها جان اویند،او دلش نمی آید که جانش را با اینها رنگ بزند.اگر رنگ اینها آن جور که او آرزو می کنداز آب در نیاید زندگی اش سیاه می شود، دیگر این دنیا بی معنی بی معنی می شود.. دیگر زندگی کردن چه فایده ای دارد؟ دیگر همه ی آفرینش خدا زشت می شود، بد می شود، بد رنگ میشود، منفور می شود، کسی اگر جانش خوشرنگ نباشد باید بمیرد، مردن بهتر است از زندگی کردن با شرکای بد رنگ  زندگی، خفه شدن خوبتر است تا حرف زدن با مخاطب وراجی های صد تا یه غاز! اگر آنها آنجور که او دوست دارد رنگ نگیرند دیگر خدا را هم آنجور که او دوست دارد نخواهد پرستید، دیگر دنیا را هم آن جور که "باید باشد" نخواهد دید، همه چیز را بد و زشت و نفرت بار می بیند، همه چیز بد گونه می شود.خدا، جهان و حتی خودش ، مگر نه راه به سوی خدا از میان"آن جه که منم "می گذرد؟ مگر نه من آنچنان که می بینندم "هستم" و مگر نه جهان را آنچنان که "من هستم" می بیند؟ پس همه چیز، دنیا و آخرت  همه در انتظار آنند که آنها چگونه رنگ خورند.چکار کند؟این فرشته ها هم که دمی  امان  نمی دهند، دست پاچه و تند تند فشار آورده اند که :"زود بگو! یکی از همین رنگها، غیر از اینها دیگر رنگی نیست"! راست هم می گویند.اما او چه کند که در این کارگاه رنگرزی عالم ،رنگی که به کار، بدرد او بخورد نیست؟بیچاره شده است!چگونه انتخاب کند؟ چگونه انتخاب نکند؟

بالاخره انتخاب نکرد.او آدم لجباز و یکدنده ای است، نه در همه کار، در همه کار آسان گیر و بی اعتنا است،هر چه شد شد زیرا هر چه شد شده است اما اینجا شوخی نیست،این کار...آخر...چه بگویم؟قهر کرد و اخم و خشم گفت>" نه، نمی خواهم، بردارید این رنگهاتان مال خودتان، بروید با آنها  در و دیوار دنیاتان را رنگ بزنید، مرغ ها و ماهی ها و چیت ها و احجار کریه تان را بزک کنید. من آنها را اصلا رنگ نمی زنم، من بی رنگ دوست  دارم، به رنگ ابر،رنگ نسیم،قطره آب، به رنگ روح خودم،بی رنگ بهتر از این رنگ های بازاری شما است! این فرشته ها که احساس ندارند، شعور ندارند،این حرفها سرشان نمی شود، فرشته عشق نداند که چیست؟" اینها یک مشت عمله اند، یک عده کارمند جزء یا کل دولت اند، باید زود بهم بگردند و سرش را هر جور شده بهم یبارند  و فوری بروند سر کار دیگری! کنتراتی کار می کنند، تقلبی کار می کنند، سر عمله شان شیطان است، درست است که ظاهرا همه مطیع و منقاد خداوند خدایند و برای او کار می کنند اما پنهانی دست همه شان در دست شیطان است، همه در بیعت اویند، عرضه اش را نداشتند که مثل او " عصیان " کنند اگر نه می کردند و پنهانی می کنند.

بهترین فرشته ها همین شیطان بود مرد و مردانه ایستاد و گفت:"نه، سجده نمی کنم، تو را سجده می کنم اما این آدمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای، این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند، برای یک شکم انگور یا خرما یا گندم، گوسفندوار پوزه اش را به زمین فرو می برد و چشمش را بر آسمان و بر تو می بندد،سجده نمی کنم، این چرند بد چشم شکم چران پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم؟کسی  را  که به خاطر تو برای نشان دادن ایمان و اخلاصش به تو، یک دسته گندم زرد و پوسیده را به قربانگاه  می آورد؟ اورا که به خاطر خوشگلی خواهرش حرف تو را زیر پا می گذارد، پدرش را لجن مال می کند؟ برادرش را می کشد...؟ نمی بینی اینها چه می کنند ؟ زمین را و زمان را به چه کثافتی کشانده اند؟

آری ، من از نورم، ذاتم از آتش پاک و زلال بی دود است، من این لجن های مجسم پلید پست را سجده کنم...؟

حالا این فرشته های دیگر هم که ظاهرا به حرف خدا گوش کردند و شیطان را تنها گذاشتند، دستشان روی دست او است ، در کارشان خیانت می کنند، دارند در ساختن آدمها کاری می کنند که حرف شیطان درست از آب در آید. ممکن است بگوئید:" نه، تو بد بینی،داری مبالغه می کنی،اوقاتت تلخ است و همه ی دنیا را تلخ می بینی".چه می دانم؟ شاید! اما اگر اینها با همدست نیستند، اگر چنین غرضی هم ندارند، نتیجه ی کارشان که جز این نیست .

نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 20:56 توسط شمعی در باد| |

The hope I dreamed of was a dream,

Was a dream;and now I wake

Exceeding comfortless,and worn and old.

For a dream's sake.

 

I hang my harp upon a tree,

A weeping willow in a lake;

I hang my silenced harp thre,wrung and snapt,

For a dream's sake.

 

Lie still,lie still, my breaking heart;

My silent heart,lie still and break,

Life,and the world,and mine own self are,changed

For a dream's sake.

.

.

.

For a dream's sake.

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:37 توسط شمعی در باد| |

دو روز مانده به پایان جهان

دو روز مانده به پايان جهان. تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روزخط نخورده باقي بود.پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت ، تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سکوت کرد. جيغ کشيد و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سکوت کرد. به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و حداقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز؟ چه کار مي توان کرد؟ خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد، هزارسال هم به کارش نمي آيد.و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و  گفت: حالا برو زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد. بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد؟بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد.زندگي را به سرو رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا برود. مي تواند بال بزند او در آن يک روز، آسمان خراشي بنا نکرد، زمين را مالک نشد، مقامي بدست نياورد ، اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن ها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند و بقول ننه مرجان چشم ديدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد.لذت برد و شرمسار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد و فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:امروز او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود..

نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 20:50 توسط شمعی در باد| |

  • همیشه اولین عشق محال و دست نیافتنی است و هیچگاه از خاطر محو نمی شود

 

  • ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده  تو خود از مائی.

·        بهترين مترجم کسي است که سکوت ديگران را ترجمه کند .

  • داشتيم تو جاده مي رفتيم که چشمم افتاد به يک تابلو که روش نوشته بود: دوست داشتن دل مي خواد نه دليل.
  • زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟ گفت:نخريدند تمام شد .

·        هميشه آرزوهايت را ياد داشت کن... نه به خاطر اينکه خدا فراموش مي کند.. به خاطر اينکه فراموش مي کني آنچه امروز داري آرزوهاي ديروز توست .

·        انسان تنها آفريده ايست که نمي خواهد همان باشد که هست.

·        بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم.

·        بوسه تنها تصادفي است كه پليس راه ندارد. درياي غم تنها دريايي است كه ساحل ندارد. قلب تنها چيزي است كه شكستنش صدا ندارد. عاشقي تنها دردي است كه درمان ندارد.

·        در شب تاریک گر نتوانی شوی خورشید لااقل مهتاب باش گر نتوانی شوی مهتاب لااقل ان کرمک شبتاب باش .

  • هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده...حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن... حتي اگر توش شکست بخوري ...اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت و رفت ...علاوه بر اينکه یه خاطره بجا ميزاره... مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره .
  • دستت رو بکن تو موهات .. یه تارش رو بگیر دستت .. همونو به یک دنیا نمی دم.
  • طبق قانون بقاي شادي هيچ شادي از بين نميره؛ بلكه فقط از دلي به دلي ديگه جابه جا مي‌شه .

·         برو به جهنم، چون فقط تو هستي كه ميتوني جهنم رو بهشت كني.

·         زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز.

·         محبت مثل يک سکه ميمونه که اگه بيفته تو قلک قلب ديگه نميشه درش اورد اگرم بخواي درش بياري بايد اونو بشکني.

·         براي عشق تو در قلبم سه کوه ساختم اولي کوه وفا دومي کوه صداقت سومي....... کوهي که هر وقت بهم گفتي دوست ندارم از اون بندازمت پايين .

·          اگه تونستي پر کلاغ ها رو سفيد کني برف رو سياه کني يه بوسه به آتش بزني يه نفس عميق زير آب بکشي اون موقع من مي تونم تو رو فراموش کنم.

نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 21:6 توسط شمعی در باد| |

 

1-انسان عبارت است از یک تردید. یک نوسان دائمی. هر کسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است.

2- حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش نمی خواهد مجهول بماند مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و دردبیگانگی و غربت را.

3- هر انسان کتابی است چشم به راه خواننده اش.

4- وقتی عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می آورد.

5- حرفهایی هست برای گفتن

گه اگر گوشی نبود نمی گوییم

حرفهایی هست که هر گز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد

حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند

و سرمایه ماورائی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

6- هر کسی به اندازه های که احساسش می کنند هست .هر کسی را بدانگونه که هست احساس می کنند.

7- نعمت بزرگی که خدا به انسان داده این است که از شنیده سکوت عاجز است. 

 

8- مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است.

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 20:58 توسط شمعی در باد| |

 

 

 

مصاحبه با خدا   

I dreamed I had an interview with God.

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

 So you would like to interview me? God asked.

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

If you have the time? I said.

گفتم اگر وقت داشته باشيد....

God smiled:My time is eternity.

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me?

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

What surprises you most about humankind?

  پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟    

God answered...

پاسخ داد

That they get bored with childhood,

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند

they rush to grow up, and then

و سپس عجله دارند بزرگ شوند                           ....                                 .

long to be children again.

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

 

That they lose their health to make money...

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

and then lose their money to restore their health.

و سپس ثروت خود را دوباره در راه کسب سلامتی صرف مي کنند                                                            

 That by thinking anxiously about the future,

چنان با هيجان به آينده فکرمی کنند.

they forget the present,

که از حال غافل مي شوند

such that they live in neither the present nor the future.

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده  

 

 "That they live as if they will never die,

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

and die as though they had never lived.

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودندد 

we were silent for a while.

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

And then I asked.

سپس من پرسيدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بیاموزند  

 

To learn they cannot make anyone love them.

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند  

 All they can do

ولي مي توانند

is let themselves be loved.

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

 

To learn that it is not good to compare themselves to others.

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

 

To learn to forgive by practicing forgiveness.

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

 

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,

 ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

 

and it can take many years to heal them.

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

 

 To learn that a rich person

 ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد 

is not one who has the most,but is one who needs the least

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

 

To learn that there are people who love them dearly,

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند 

but simply have not yet learned  how to express or show their feelings.

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

 

To learn that two people can

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند

look at the same thing and see it differently?

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

 

 

To learn that it is not enough that they

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

forgive one another, but they must also forgive themselves.

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

 

"Thank you for your time," I said

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

"Is there anything else you would like your children to know"

آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

 

 God smiled and said,Just know that I am here... always. 

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اینجا   وهميشه با آن ها هستم.

 

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:16 توسط شمعی در باد| |

 

            

  • ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم.
  • اگر بوي گلی را دوست نداری شاخه هايش را نشکن!
  • هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته .
  • مي گن خدا بهترين نعمتش رو به بهترين بنده ش ميده ... ولي من که بهترين بنده ش نيستم ..پس چرا تورو به من داده ؟!
  • درعالم دوچيزازهمه زيباتر است: آسمان پرستاره و وجداني آسوده.
  • عشق کليد شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کليدي باز شود .
  • خوشبختي مثل يه پروانه است . وقتي دنبالش مي‌دوي پرواز مي‌كنه اما وقتي وايسي مياد رو سرت ميشينه .
  • وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن.
  • عيب جامعه اين است كه همه مي خواهند آدم مهمي باشند و هيچ كس نمي خواهد فرد مفيدي باشد.
  • خداوند اغلب اوقات به ديدن ما مي آيد ولي اکثر مواقع ما خانه نيستيم.
  • براي آنكس كه تو را در آئينه مي بيند جوابي مناسبي داشته باش.
  • برگ در هنگام زوال مي افتد ميوه در هنگام کمال مي افتد بنگر که چگونه مي افتي چون برگي زرد يا سيبي سرخ.
  • آنچه که هستي هديه خداوند به توست و آنچه که مي شوي ، هديه تو به خداوند. پس بي نظير باش..
  • کسي که در زندگي چرايي داشته باشد با هر چگونه اي خواهد ساخت ! (viktor francle)
  • به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است.
  • سلام تنها هديه اي است که هزينه نداره .
  • در هر ملت چراغي است كه به عموم افراد نور مي دهد و آن معلم است.
  • آدم‌ها مثل يه كتاب ميمونن كه تا وقتي تموم نشدن، براي ديگران با ارزش هستند، پس مواظب باش كه خودت رو تند تند براي ديگران ورق نزنی.
  • عشق مانند جنگ است......آسان شروع مي شود.......سخت پايان مي يابد.........و فراموش کردنش محال است.
  • فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند.
  • هیچ گاه چشمانت را برای کسی که مفهموم نگاهت را نمی فهمد گریان نکن.
  • هميشه سقوط آدم از وقتي شروع مي شود که فکر مي کند دارد پرواز مي کند.
  • چرا ما تنها زماني به خدا رو مي كنيم كه بخواهيم از غير ممكن ،ممكن بسازيم؟
  • زیبایی زندگی در آنچه بدست آوردیم نیست...زیبایی زندگی به راهیست که رفته ایم.
  • ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند.
  • دوست كسي است كه من با او ميتوانم صميمي باشم و جلوي او با صداي بلند فكر كنم. (امرسون)
  • در شرایط دشوار زندگی مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد کوچک به دیگران.
  • موفقیت مثل توپ فوتبال برای آدمهاست. می دویم تا به آن برسیم و وقتی رسیدیم آن را شوت می کنیم.
  • از عارفی بزرگوار پرسیدند : آدم و ابلیس هر دو در بهشت گناه کردند... چه شد که آدم بخشوده و ابلیس ملعون شد ؟ گفت: گناه آدم از شهوت بود وگناه ابلیس از عُجب و تکبر بود... و عُجب و تکبر در نزد خداوند بخشش پذیر نبود.
    تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند.
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 14:7 توسط شمعی در باد| |